روزی که زهرا به زِهرا تبدیل شد!!!! - تاریخ: 1401/12/8 ساعت: 18:29
خوب قبلا هم گفته بودم وضعیت روحی ایرانیان خارج کشور به خصوص اون ها که هنوز اقامت دائم و شهروند اون کشور نشدن داغونه. یک خانمی آشنا شدیم ما به عنوان محقق توی بهترین دانشگاه آنکارا داشت کار میکرد. برای گرفتن کارای اقامتش از من خیلی مشورت میگیرفت به عنوان دوست و خوب ایشون زنجانی بود و خوب حالا آذری یا ...
سروش گند - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 14:41
یه روز رفتم توی سایت سیتی سنتر اصفهان فقط رزومه ام رو پر کردم. یک ماه بعد یه زنی باهام تماس گرفت گفت بیا فلان پاساژ. رفتم اونجا یه سیبیل کلفت بچه سوسولی نشسته بود با کت و شلوار. دو ماه بعد رفتم سر کار تو اون رستوران کذایی من و لاشی ها. یکی از بدترین درس های بزرگ زندگیم بود اونجا. سروش گند خیلی غرور ...
Kirsten - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 14:41
توی ترکیه از کشورهای مختلف آدم های متفاوتی میتونید ببینید یکی از اون کشورها که زیاد میان اینجا آمریکایی ها هستند. من اینجا باهاشون برخورد داشتم که یا برای کار اومده بودن یا مبلغین دینی بودند و خوب برای من ایرانی خیلی عجیبه یکی از اون کشور بیاد خاورمیانه برای زندگی. اون روزها خیلی درگیری ذهنی داشتم و...
دوست واقعی؟ - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 14:41
به نظرم باید آدم اول خودش رو دوست داشته باشه چون واقعی ترین عشقی که دریافت میکنی از خودته نه از کس دیگه. این اولین قانونه. من توی بیشتر جمع هایی که رفتم وقتی متوجه خصومت های بی دلیل اطرافیان شدم فهمیدم دلیلش فقط رقابت و چشم و هم چشمی بوده که منجر به حسادت و بعد تر دشمنی میشه و خیلی از جمع های به خصو...
پارک قو - تاریخ: 1401/4/9 ساعت: 11:41
آنکارا یه پارک داره اسمش پارک قو هست . نزدیک اداره مهاجرت. وسطش چندتا حوضه که توش چندتا اردک و قو هست. دلیل اینکه اسم این نوشته رو پارک قو گذاشتم فقط به خاطر اینه که اوزدن رو بعد از مدت ها که باهاش حرف نمیزدم دیدم توی اون پارک گفتم حالم بده. من بهش پیشنهاد دادم بره دکتر روانشناس. اون روز قرار بود من...
آقای غنوی - تاریخ: 1401/4/9 ساعت: 11:41
اوایل که کارم رو شروع کرده بودم تو این صنعت خیلی آدم صافی بودم. توی رستورانی که توی خیابون تختی توی الهیه بود کار میکردم با حقوق خیلی کم. اونجا منو خیلی اذیت میکردن به خاطر سادگیم و متفاوت بودن رفتارم که شبیه کارگرا نبود. یادمه دعوا کردم مدیر من رو از آشپزخونه برد بیرون نشست جلوم . زدم زیر گریه بغضی...
اِبرو - تاریخ: 1401/4/9 ساعت: 11:41
پاییز سال 2018 بود منم چند ماهی بود اومده بودم ترکیه. سعی کردم دنبال چندتا کار متفاوت توی شغل خودم باشم تا بتونم یه تجربه ی جدیدی توی ترکیه داشته باشم و چیزی یاد گرفته باشم. رفتم رستوران مارم. روزی که برای مصاحبه رفتم با همون چندتا جمله ی ترکی که حفظ کرده بودم سعی کردم خودمو معرفی کنم. اصلا نمیدونست...
اولین روز بهار 99 - تاریخ: 1399/1/15 ساعت: 8:26
99 خیلی رقم عجیبیه . انگار از آخر و ختم چیزی خبر میده . کنارنشینی بهار و نود و نه خیلی تناقض زیباییه. زمستون هم روی کاغذ تموم شد اما اینجا دیروز زمستون آخرین تلاشهاشو کرد و برف سنگینی اومد . هوا یخبن
در باب قرنطینه - تاریخ: 1399/1/15 ساعت: 8:26
میگن آدمی که نتونه توی تنهایی با خودش کنار بیاد مشکل روحی داره چون توی تنهایی هست که با خود حقیقیمون رو به رو میشیم . تنهایی همیشه بخش بزرگی از زندگی من بوده . از بچه ی آخر خانواده بودن که اکثر اوقات
خالی - تاریخ: 1398/12/2 ساعت: 2:46
همین لحظه که نشستم توی تاریکی و موزیک میشنوم و منتظرم خوابم بیاد . همین لحظاتی که هیچ انتظاری جز خوابیدن و تسکین یافتن دردهات و غم هات نداری . همین لحظات هم اسمش زندگیه . بخشی از دنیای ماست . همین پوچی و تهی بودن
زندگی تازه - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:13
وقتی زیاد نمینویسم یعنی حالم خوبه . اصلا از بهار ننوشتم . اینکه چه اتفاقاتی افتاد . چه داستانهایی داشتم . چون از صبح تا شب خوشحال بودم . سرکار میرم و میام چهار ماه شد دوباره اونجا کار رو شروع کردم . د
رقص با تابستان - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:13
تابستان 2019 . نمیدونم چطوری از این تابستون نام ببرم . تابستان 98 ! واقعا این تابستون مثل تابستون 93 خیلی حس عجیبی دارم . اون تابستون هم همینقدر سورئال و جادویی بود . همه چیز در رقص با ذهن و افکارم هس
روزهای اخر تابستان 2019 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:13
بعد از یکسال زندگی توی آنکارا ، به خونه ی جدیدم اومدم . هنوزم توی زیرزمین ها میتونم خونه پیدا کنم . هنوز اونقدر پولدار نشدم . هنوز زیرزمینی ام . تو ایرانم زیر زمینی بودم . شش ماه هر روز کار کردم بدون
فردا روز بهتریه ؟ - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:13
امروز رفتم سر کلاس . یه همخونه ی جدید اومده . دانشگاه برای ارشد قبول شدم . باید یه برنامه ریزی کنم بتونم تو این موقعیت حداکثر استفاده رو بکنم . درگیر نا امیدی ، دعوا ، مداجله با این و اون با بنگاه و پست و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه . شب برگشتنی برای خودم نوشیدنی و شکلات گرفتم . الانم دارم موزیک گوش م...
پاییز 2019 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:13
دقیقا وسط پاییز . همین روزها . نسبت به پاییز قبل خیلی بهتر بود . گاهی وقتی کام دنیا بهم تلخ میشه به خودم میگم پسر تو پارسال توی بدترین شرایط زندگی میکردی . یادت رفته اون کاناپه ؟ یادت رفته اون خونه ؟
یه روز سرد 2019 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:13
روی کاناپه میشینم . صدای موزیک توی خونه پخش شده . سیگارم رو روشن میکنم .علیرغم سرماخوردگی شدید دلم میخواد سیگار بکشم . پک سوم با سرفه ی شدید . اونقدر شدید که از دماغم خون میاد . دنبال دستمال کاغذی میگ
زمستان 2018 - تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 4:22
عجیب ترین زمستان من . سرمای کشنده ی آنکارا برای منی که بیشتر عمرم رو توی مناطق گرمسیری ایران سپری کرده بودم . میدونید چرا میگم عجیب ؟ چون به هر چیزی اجازه دادم اتفاق بیفته . از تصمیم هایی که از قبل گر
کتاب زبان - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 21:40
خیلی وقت بود با دختری حرف نزده بودم . حتی میتونم بگم در حد دوستی معمولی . توی یک انزوای شدیدی بودم حدودا بیش از یکسال . وقتی اومدم ترکیه و اوزدن رو دیدم توی وجودش حس عجیبی بود . وقتی از در وارد شد و ذ
پگاه - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 0:14
یادش بخیر سفری که رفتیم عزیزم . هنوزم دوستت دارم اما نه اونطوری که تو میخواستی و میخوای . دستم رو گرفتی و خوابت برد . لعنت به بدخواهامون . لعنت به این زندگی.
بحران های همیشگی - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 0:14
معمولا وقتی بیکار میشم و تحت فشار ، اولین چیزی که خانواده میخوان اینه که بیا و بیخیال این شغل شو . اما نه من تا تهش میرم