HEY BAS..D. IM STILL HERE
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 0:14
بعد از یک سال و نیم باخت و انتظار به خاطر یه سری مسایل که بعدا بازگو میکنم . سعی کردم از نو شروع کنم . کل عید 97 به پیاده روی و تنهایی گذشت . به زبان خوندن و آخرش رفتن توی چیتگر کار کردن . تا چشامو به
تطبیق پذیری
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 0:14
فکر میکنم مهمترین مسأله بعد از پول زبان هست. راه ارتباطی.توی مهاجرت کاملا درک میکنید چی میکم . اینجا ذره ای انگلیسی بلد نیستن و این گندترین اتفاق ممکنه . زبانی که من سال ها سعی کردم یاد بگیرم اینجا شاید فقط توی قشر خیلی تحصیل کرده و مرفه پیدا کنید که بتونن صحبت کنن و یا حداقل متوجه بشن . زبان راه رو...
عشق
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 0:14
اولین بار که حس کردم عاشق شدم 14 سالم بود . توی اتوبوس داشتم برمیگشتم خونه از مدرسه . به شدت افسرده و تنها . چون اومده بودیم یه شهر دیگه . خیلی روزگار سختی بود . دیدم دوتا چشم سیاه بزرگ داره نگاهم میک
hope
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 0:14
تقریبا شد دو ماه و نیم که اینجام . اتفاقات عجیب و غریب زیادی افتاد . اولیش آشنایی با خانواده ی پویا بود . پویا با مامان و خواهرش اینجا ساکن هستند و درگیر مشکلات مهاجرت حتی با اینکه آذری هستند و کاملا
سیر تغییرات
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 0:14
بعد از حدود سه ماه به ایران برگشتم . روزهای بحرانی ای رو سپری میکنیم . بلیط هواپیما اینقدر گرون شده که توی اتوبوس آنکارا تهران یه عالمه زوج مسن و سالخورده دیدم که مسیر 25 ساعته ی تهران تا آنکارا رو تو
راه من
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 0:14
یک ماه پیش این موقع ایران بودم . با مهدیه آشنا شدم توی تبریز . خوش گذشت . خوب بود . زندگیم تو این شرایط بد ایران حداقل واسه ی من داره خوب میچرخه . خدا رو شکر . خدایا شکرت . از صمیم قلب میگم . اون روزه
تنهایی ها
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 0:14
از وقتی یادم هست تنهایی, بخش بزرگی از زندگی من بوده . فکر میکنم من یه نجات یافته ام . به خاطر طرد شدن ها ، قضاوت شدن ها ، به خاطر تتو هام ، به خاطر زخم هام . گاهی فکر میکنم آیا منم حق حیات دارم یا باید خودم رو حلق آویز کنم ؟ البته فکر میکردم و میکنم .
اکادمی زبان
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 0:14
تازه رسیده بودم ترکیه . خونه ی پویا بودم . از اینکه زبان, بلد نبودم به شدت توی هراس بودم . از اینکه پنج سال انگیسی بخونی اما اخرسر کشوری بیای که هیچ کس توش انگلیسی بلد نیست یا حداقلی بلدن . یه روز پویا
خانم جاسمی
-
تاریخ: 1396/11/22 ساعت: 19:43
توی قشر ما چیزی که زیاد پیدا میشه خانم های مطلقه و بیوه هستن که چون فنی هم بلد نیستن معمولا سرازیر میشن به سمت اشپزخونه ها و رستوران ها . یکیش سراشپز من بود دو ماه . خانم جاسمی . پیر 60 ساله . فکر میکرد هنوز دوازده سالشه . قصابیش خوب بود بقیه چیزاش بدرد نمیخورد . به من میگفت چرا تو نمیری شرکت نفت ؟؟...
امید
-
تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 17:27
امید همشهریم بود . یه چیزی حدود 5 6 سال ازم کوچیک تر بود . پسری با قدی کوتاه . اگر من قرار باشه یک درس از همچین ادمی بگیرم این هست که هیچ وفت نباید با ادم ها سریعا رابطه ی دوستی و رفاقت ایجاد کنم . باید بزارم همه چی به مرور زمان پیش بیاد . به خاطر همشهری بودن و هم لهجه بودن سریعا باهاش رفیق شدم . فک...
ارتشی ها
-
تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 17:27
ممد و میثم ارتشی بودن . بعد از ظهر ها بعد کار میومدن اونجا ظرف میشستن . اولش دهن کجی ها و حرف بردناشون علیه خودم رو به حساب خودم میذاشتم که من چون کلا گند زدم . اشپز شدم و با دویست و شش میام سر کار پس مستحق شنیدن این حرفام . منطقو داشتی ؟؟ هه . اما بعد فهمیدم که اونا میخوان منو از میدون بدر کنن . می...
فارگو
-
تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 17:27
مشکل تو اینه که تمومه زندگیتو مشغول فکر کردن به قوانین بودی . قانونی وجود نداره!! ما قبلا گوریل بودیم !تنها چیزهایی رو که به دست می آوردیم ، داشتیم و ازشون دفاع میکردیم .حقیقت اینه که انسان نسبت گذشته ، انسانیت بیشتری پیدا کرده . این زندگی متعلق به ماست .آشغال هایی که مجبورمون میکنن بخوریم ، روزهای ...
رفاقت یا رقابت ؟
-
تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 17:27
در یک رفاقت معمولا قضاوت های اصلی رفیقتون در مورد خودتون رو میتونید از نفر سومی که به واسطه ی رفیقتون باهاش آشنا شدید بفهمید . چطوری ؟ کافیه ببینید چطوری در مورد شما فکر میکنه و نظر میده شاید به زبون نیاره اما از رفتارها میشه متوجه شد . برچسبها: بیوگرافی + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۶ساعت...
ماجراجویی یا بی هدفی ؟
-
تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 17:27
توی یک گروه تلگرامی عضو شدم که در مورد تیونینگ ماشین ها و تبدیل ون به کافه های سیار هست . اکثر کسانی رو که اینجا میبینم نه دغدغه ی مالی دارند نه دغدغه ی آینده و نه چیز دیگه ای . صرفا دغدغه ی ماجراجویی . گاهی به زندگی خودم هم نگاه میکنم میبینم که خودم هم دغدغه ی ماجراجویی داشتم اما من تاوان دادم . تا...
ک . بزرگتر از . ک
-
تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 21:39
حاج آقا صاحب هتل مرد کوتاه قامتی و خپلی بود با کت و شلوار گرون قیمت که هر روز صبح پا به دفتر هتلش میگذاشت . یک روز از من پرسید پدر و مادرت کارشون چی هست گفتم بازنشسته ی شرکت نفت . نگاه عاقل اندر سفیه ای به من کرد و راهشو گرفت و رفت . بعدها از واکنش های همکارانم در جاهای دیگه که کار میکردم هم فهمیدم ...
206 سفید
-
تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 21:39
رستوران من و لاشی ها مخصوص کودکان بود . ما برای کودکان غذا تهیه می کردیم . من به عنوان آشپز اونجا استخدام شدم . همه چیز خوب بود . جرم من این بود که ماشینم 206 بود . ماشین من نبود و مساله این بود که من نمیخواستم دروغ بگم و میگفتم که این ماشین واسه من نیست و واسه خانوادمه . اون ها قضاوتشون این بود که ...
انتظار
-
تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 21:39
نوجوونی بهترین دوران زندگیم بود . همه چی خوب بود . خودمو بروز میدادم . خشمم رو خالی میکردم . جایی توهین میشنیدم سریع جواب میدادم . جایی حسی داشتم سریع میگفتم . جایی باید عکس العملی نشون میدادم سریع نشون میدادم . رها بودم و پویا . حسام قوی بود . کم کم همه چی کم رنگ شد . سرکوب شروع شد . امروز یک مردم ...
درماندگی
-
تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 21:39
درماندگی رو تو چند مرحله از زندگیم فهمیدم . اولین بار وقتی 14 سالم بود . دوم دبیرستان از شهری به شهر دیگه رفته بودیم حالت مهاجرت . کنار اومدن با محیط خیلی واسم سخت بود . توی دبیرستان تقریبا هر روز با یکی دعوام میشد . تقریبا بیشتربچه های کلاس دشمنم شده بودن . یه روز از این وضعیت سر کلاس جغرافی بود خس...
مجید
-
تاریخ: 1396/8/15 ساعت: 21:58
مجید سرآشپز ما بود . از شمال اومده بود . رودکی که با گلریز کار میکرد و در اصل قناد بود این رو آورده بود اونا با رانت گذاشته بود سر کار . مجید دیسیپلین داشت و یک اقتدار آبکی . زیاد عربده میزد . من خیلی هواشو داشتم و سعی میکردم باهاش رفاقت
شخصیتم تغییر کرد .
-
تاریخ: 1396/8/15 ساعت: 21:58
بچه که بودم گاهی شب ها موقع خواب نمیتونستم از جام تکون بخورم . صبح ها میخواستم بلند شم اما نمیتونستم . بعد تر ها فهمیدم به این حالت میگن بختک . میگن بختک افتاده روت همینه . خوب طبیعتا کودکی با سادگی و معصومیت همراهه و شاید همون شیاطین یا