خرید بک لینک
خوب اولین نوروز رو توی پاریس جشن گرفتم با یه سری از بچه های ایرانی. نوروز خیلی تلخ و شیرینی بود. فکر کنم دوباره عاشق شدم اون مدت و کلا این بهار همش به عشق گذشت. شاید عشق یک طرفه. هرچیزی بود به من خیلی انگیزه ها داد حداقل برای اینکه خودم رو دست کم نگیرم و یک کار خیلی خوب اینجا تونستم توی زمینه شغلی خودم پیدا کنم که فکر نکنم دیگه بهتر از این بتونم تجربه ای داشته باشم. از این بابت از اون عشق ممنونم و البته از خدا. بیشتر به کار کردن گذشت و زبان خوندن. خیلی مشغول بودم. دوباره از اخرای فروردین رفتم باشگاه و الان دو سه ماه هست که هفته ای چند جلسه میرم تمرین و این خیلی خیلی خیلی زیاد توی روحیه ام تاثیر مثبت داشته. من اصلا فکر نمیکنم شرایط اسون تر از قبل بوده باشه این مدت منتهی هرچی سنت بالاتر میره و با تجربه تر میشی و محکم تر، میدونی چطوری زندگیت رو اداره کنی و بیشتر خوش بگذره حتی با کمترین امکانات و زمان. مساله همین تجربه است که اکثرا توی دهه ی چهارم بهش میرسن. منم سی و چهار سالگی رو خوب شروع کردم. اینجا خیلی اب و هوای جالبی داره . الان نزدیک تابستونه ولی شب ها و صبح ها خیلی سرده و همش بارونی و گاها افتابی. افتاب معمولا ساعت نه یا ده شب غروب میکنه!!!! این خیلی جالبه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 15:11

تمام ادما و چیزایی که بدون برنامه قبلی عاشقشون میشی حتما یه ربطی به زندگی قبلیت داره زندگی الانت اخرین آرزوت تو زندگی قبلیت بوده

برچسب: نویسنده: آدرین کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 10 خرداد 1403 ساعت: 12:22

دقیقا یادم نیست اوایل خوابم. آخرش اینجور بود که داشتم میرفتم با یه دوچرخه فونیکس قدیمی از تو یه محله قدیمی توی ایران خونه ی یکی از اقوام. همینجوری که داشتم میرفتم بالا یک بند کاموا بود که اون رو تعقیب میکردم. دم در خونه که رسیدم پدر یکی از اقوام خیلی نزدیک که خیلی فوت کرده اومد استقبالم از بالای کوچه. با همون عصا و قد کوتاه. بغلم کرد. در خونه باز شد رفت توی خونه. انگار زیرزمین بود. بعد من میدونستم اون مرده و واقعیت نداره اما وقتی رفتم توی خونه دیدم مادرم داره گریه میکنه. سریع رفتم پایین ببینم چی شده. دیدم مامانم یه بچه گربه رو بغل کرده که خیلی شبیه گربه ای هست که سال ها قبل یکسال توی خونمون نگه داری میکردیم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین کاظمیان تاريخ: سه شنبه 28 فروردين 1403 ساعت: 18:36

یکی از تسکین دهنده ترین حنبه های خوابیدن دیدن رویاهایی هست که مسائلی رو برات بازگو میکنند که مدت ها برای اون ها دنبال جواب بودی. مثل دیدن کسی که مدت هاست دوست داری ببینیش ولی نتونستی طی سالیان اخیر. امروز صبح ساعت شش بیدار شدم. وسایلم رو آماده کردم و لباسام رو گذاشتم آماده روی میز تا وقتی از حموم اومدم بپوشم. ده دقیقه ای به این کارها مشغول بودم که یه دفعه احساس خواب عمیقی بهم دست داد. رفتم روی تخت گفتم یکم چشمام میبندم. فکر کنم یک ساعتی خوابیدم. همونجوری که موبایل دستم بود خواب برد. توی خواب با همون گوشی داشتم باهاش چت میکردم. میگفت یکم دیگه میرسم. آدرس خونش رو داد. زدم از خونه بیرون وارد محلش شدم. کلی بلوک ساختمونی اونجا بود و هرچقدر میرفتم بهش نمیرسیدم. آخرش بعد از کلی راه رفتن وسط اون ساختمون ها تونستم آپارتمانش رو پیدا کنم. وسط ساختمون های بلند سیمانی با پنجره های کوچیک. رسیدم دم خونش که طبقه های بالا بود. میگفتم دارم میام. انگار خیلی منتظر شدم. آزار دهنده بود کمی اما آخرش دیدمش که اومد و بهم لبخند میزد با اون صورتی که کلی دلم براش تنگ شده بود. انگار یه نفر دیگه هم باهاش بود اما خیلی جدی نبودن و وقتی اینو فهمیدم خیلی خوشحال شدم.یکی از از آخرین رویاهای جالبی که دیدم توی بهار بود فکر کنم وقتی توی آنکارا بودم. دیدم که با دوتا دخنر جوون دارم توی یه منطقه ی سبز و خوش آب و هوا راه میرم. و انگار بارون ززده بود و ما گلی و کثیف شده بودیم. رسیدیم به یک آپارتمانی که تو حاشیه ی شهر بود و به ما پتو داد. بعد انگار یکی از اون دخترها افتاد دوباره توی یه چاله ی آب. بعد من از اون ها جدا شدم و با یک سرعت خیلی زیادی روی اون تپه ی سبز حرکت کردم. میدویدم اما خیلی سبک و سریع بودم. یع دفعه یک داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین کاظمیان تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1402 ساعت: 15:52

هیچ موقع روی کسی یا چیزی صد در صد حساب نکنید و همیشه آپشن های دیگه ای هم داشته باشید.

تا جایی که امکان داره زندگی شخصیتون رو با کسی زیاد به اشتراک نزارید چون علیهتون استفاده میشه. شده برید با ربات دردل کنید نه با هرکسی.

برچسب: نویسنده: آدرین کاظمیان تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1402 ساعت: 15:52

سال قبل توی آنکارا بودم. توی ترکیه ای که برای ایرانی ها شده تنها راه فرار از شرایط ایران. به دلیل اینکه اینجا یه وبلاگ فارسی هست نمیتونم تک تک از مشکلات نام ببرم و خودتون همه رو میدونید. من برای رفتن از ترکیه سه پلن داشتم. اولیش کانادا بود، دومیش اروپا یا هرکشور و قاره ی مشابه بود و آخرین راهم این گروه های خود انداز یا همون قاچاقی رفتن بود. واقعا دیگه هیچ راهی نداشتیم ما. نه شرایط ایران جوری بود که بشه برگشت و کار کرد و حق و حقوقت رو بگیری نه ترکیه شرایط مناسبی داشت و نه من اومده بودم ترکیه که بمونم. ترکیه مثل یک گمرک هست که تو میای اونجا تا بتونی به آرزوهات برسی. ترک ها آرزو فروشان خوبی نیستن. شاید عرب ها قابل اعتماد تر باشن تا ترک ها تو زمینه ی پول و آینده. اگر هم من 5 سال موندنم توی ترکیه ادامه پیدا کرد به این خاظر بود که پولم جور نبود برای رفتن. و سال آخر فهمیدم که دیگه میتونم برم و باید کم کم و اروم اروم از همه چیز و همه کس جدا بشم و برم حتی اگر خداخافظی ای در کار نباشه و دلخوری ای حتی پیش بیاد. .زمستون و بهارش خیلی تند گذشت فکر کنم توی روزهای اول اسفند دیگه تصمیم آخرم رو گرفتم و برای فرانسه و پاریس شروغ کردم. تقریبا تا اومدم پروسه ی ویزا گرفتن رو انجام بدم 6 ماه طول کشید. اول رفتم سفارت فرانسه تو آنکارا گفتن چون از اقامت ترکیه ات سه ماه بیشتر نمونده نمیتونی اینجا درخواست بدی و باید بری کشور خودت اگر میتونی. توی سه چهار روز همه ی وسایل خونه رو رد کردیم با یه چمدون گنده برگشتم. خلاصه که اخرای تیر یا اوایل مرداد برگشتم ایران. همه قفلی زده بودن که این چرا برگشته؟؟؟ هرجا میرفتیم تو هر اداره و سازمان و خونه ای میگفتن چی شد که ترکیه ول کردی. ایرانی ها چون ترکیه نبودن و تجربه کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین کاظمیان تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 14:55

اولین پاییز سی و سه سالگیم در غرب اروپا سپری شد. در شهر پاریس. از روزی که اومدم اینجا فقط میدونستم که باید انجامش بدم چون هیچ راه دیگه ای نداشتم. نه توی ایران میزاشتن کار کنم نه توی ترکیه. اگر پدر مادرم نبودن این یکی دو سال اخیر من از گرسنگی حتی ممکن بود بمیرم. دلیل مشکلات تو ایران رو که همه میدونید نیازی به گفتن نیست اما ترکیه واقعا این اواخر جو ضد مهاجر شدیدی بود و حتی همسایه ها میخواستن که من از اونجا برم علیرغم اینکه من نه اهل دختر بازی و تفریح و مجردی بودم نه چیز دیگه! چرا؟؟ چون فکر میکردن تو باید از اونجا بری. هرجوری بود از اون کشور خودم رو خلاص کردم بعد 5 سال و اومدم پاریس. با یه چمدون کابین و یه کوله پشتی اومدم. اول رفتم کویت چند ساعتی اونجا بودم و از اونجا مستقیم اومدم پاریس. کل مسیر رو تقریبا خوابیدم و بیدار شدم و دیدم که تو فرودگاه پاریس هستم. با یه پسر افغانستانی حرف میزدم آخه ایرانی ای ندیدم توی اون پرواز. رسیدم فرودگاه و سوار مترو شدم و رفتم مرکز شهر چون نمیتونستم برم جایی که رزرو کرده بودم. باید تا هشت شب صبر میکردم. قوانین عجیبی داشت اون پانسیون که موندم دو سه هفته ی اول. هاست یه مرد ژاپنی بود که یه پاشم میلنگید اما کلی ادعاش میشد لامصب. تو اون هفته های اول چون از ساعت ده صبح تا هشت شب نمیشد توی خونه موند میرفتم پاریس رو میگشتم. شاید کل مرکز پاریس رو من تو اون دو سه هفته پیاده روی کردم تا تونستم یه جایی پیدا کنم بمونم. یه مشکلی که اینجا خیلی حاد میشه اگر نتونی حلش کنی، نداشتن حساب بانکی اروپایی یا فرانسوی هست. چون باید کرایه خونه و قراردادهای تجاری و خونه رو فقط آنلاین انجام بدی و پرداخت هم کش نیست چون دولت اینجا همه ی چیز رو کنترل میکنه و کلا با ترکیه و حتی آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین کاظمیان تاريخ: دوشنبه 4 دی 1402 ساعت: 11:03

موسیقی یا موزیک برای من به شدت موهبته چون واقعا منو همیشه نجات داده از وسط سیاه ترین روزهای زندگیم. شاید روزانه من حداقل دو ساعت موسیقی گوش میدم از توی اسپاتیفای. هر سال که اسپاتیفای آخر سال میلادی زیپورت سالانه در مورد هیستوری پروفایلت و آهنگ هایی که گوش کردی رو میزاره میگه تو بیشتر از 95 درصد افراد دیگه توی اسپاتیفای بیشتر موزیک گوش کردی!!! این مطلب رو میخوام بنویسم در مورد ژانر موسیقی ای که به شدت کمکم کرده توی سال های اخیر. موسیقی متال!! نمیدونید چقدر حالم خوب کرده این موسیقی با قدرت نماییش با صلابتش و مضامینی که میگه. توی ایران متاسفانه فقط تصویر منفی و فرقه ای و ضد دینی داره این موسیقی در صورتی که فقط بخشی از اون اینجوری هست نه اکثرش و خوب در موردش بد صحبت میکنند اما اگر گوش بدند و متوجه این مارکت و ژانر بشن میفهمن که چقدر عمیق و التیام بخش هست برای کسانی که با مشکلات زندگی اون بیرون دست و پنجه نرم میکنند. من از نوجوونی و 11 12 سالگی آشنا شدم با این موسیقی اما جایی که عمیقا بهش پرداختم 17 سالگی بود وقتی که خودم رو بدون پشتیبانی حس کردم و این واقعیت خیلی سخت بود برام توی اون سن و خوب فهمیدم که باید به هر قیمتی جلو برم و به آرزوهام برسم و این موسیقی مثل دوست خیلی صمیمی من بوده تمام این مدت. زنده باد هوی متال ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین کاظمیان تاريخ: دوشنبه 4 دی 1402 ساعت: 11:03

واقعا نمیدونستم چه عنوانی برای این نوشته انتخاب کنم چون چیزی که میخوام بگم در مورد تخیلاتی هست و دروغ هایی که به خودت تحویل میدی تا زندگی رو قابل تحمل تر کنی. واقعا زندگی یه جوری هست و بوده که آدم ها را به جنون رسونده اکثر اوقات برای همین هست که کمتر کسی جرات رو در رو شدن و جنگیدن با زندگی رو داره و اکثرا تسلیم شرایط میشن. یکیش همین کوچ کردن از سرزمینت هست. واقعا آدما رو داغون میکنه شاید لا به لاش به مزایایی برسی اما در کل ساییده میشی!! مثلا انسانیت یکی رو میزاری پای اینکه عاشقته!! چرا چون به شدت محتاج عشقی. یا فکر میکنی یه امدادهای غیبی بهت میرسه چرا؟؟ چون شدیدا نیاز به منجی داری. واقعا به تاریخ بشریت هم نگاه کنی کلی دنبال منجی و وعده گشتن. نمیخوام بگم راست یا دروغه اما بشر همیشه دهنش داشته صاف میشده و باید به چیزی آویزون میشده. قرآن میگه به ریسمان الهی چنگ بزنید. مسیحیت میگه من را دنبال کنید که من راستی ام. توی یهود وعده ی ظهور منجی داده شده. توی مسیحیت میگن روزی عیسی برمیگرده. در توی شیعه میگن امام زمان میاد و..!! میدونی کلا اکثریت بن مایه ی تفکر کشورهای غربی و حالا غیر شرقی روی همین اصل استواره و شاید چند میلیارد نفر منتظر اون منجی هستن حالا تحت عنوان دین های مختلف. واقعا زندگی چیزی بوده که بشریت نتونسته زیاد باهاش کنار بیاد و علم هم نتونسته با روش علمی جواب کاملی بهش بده و هرچی جلوتر میره علم به چیزهای عجیب غریب تری میرسه که اصلا در ذهن بشر نمیگنجه. همون چیزی که ما بهش میگفتیم متافیزیک انگار جزو لاینفک این دنیاست. من خیلی به نیچه و فلسفه ی آلمانی علاقه داشتم اما نیچه سر جنگ برداشت با خیلی از مسائل و میگفت زندگی رو همونجوری که باید هست پذیرفت. نیچه نتونست انگار که با اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین کاظمیان تاريخ: دوشنبه 4 دی 1402 ساعت: 11:03

روزی که گردشگری رو انتخاب کردم توی 19 سالگی و از اون دانشگاه فنی دولتی توی اهواز انصراف دادم زیاد از آینده تصویر درستی نداشتم اما میدونستم چیزی هست که من رو به مهاجرت کردن بیشتر هول میده. واقعا نمیخواستم توی ایران بمونم تنها تصویری که داشتم توی سرم این بود که این مملکت روز به روز بدتر میشه و باید هرچه سریعتر ازش خارج شد. این تصمیم رو از 17 سالگی گرفته بودم و هرچی جلوتر میرفت زمان میفهمیدم که اشتباه نمیکنم و تا امروز که بی ارزش ترین پول دنیا و فاسد ترین نظام اداری و .... و مردمی که گله ای مهاجرت یا فرار میکنند از ایران. گردشگری من رو مدتی با فرهنگ و تاریخ درگیر کرد و این خیلی کمکم کرد توی غم اون دوران بین سالهای 88 تا 92 که میدونید دیگه چه اتفاقاتی افتاد. یادمه فارغ التحصیل شدم آخرای 91 بود زنگ زدم به یه وکیل مهاجرتی و وقتی بهم گفت با این شرایطی که داری شانس زیادی نداری کلا نا امیدیم از همه چیز بیشتر شد. باید راهی پیدا میکردم که مهاجرت منو تسهیل کنه واقعا این همه سال بالا پایین کنی اخرشم هیچی. گردشگری بسیار میتونه پر کاربرد باشه و مفید برای جایی که از گردشگری درامد های نجومی دارند مثل ترکیه یا فرانسه نه برای جایی مثل ایران. خیلی از مردم نمیخوان توی مشاغل خدماتی فعالیت داشته باشند چون خودشون رو خیلی دست بالا میگیرن و فکر میکنن به دنیا اومدن تا شاه یا ملکه بشن!! نمیدونن که سیستم هیچ حای دنیا نمیزاره شما شاه یا ملکه بشید مگر اینکه خودشون بخوان نه تو! یه چیز جالبی که از گردشگری توی ایران بگم، اکثر دانشگاه ها جز شاید یکی واقعا از لحاظ سطح علمی زیر صفر هستن حتی. مثلا اون دانشگاه گردشگری توی اصفهان که باید مثلا بهترین باشه یک استاد داره که اون خانم با زد و بند و باند بازی نمیزاره کسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1402 ساعت: 14:04

داشتم فیلم کره ای انگل رو میدیدم. parasite. من هر چیزی که در مورد فقر باشه رو به شدت درکش میکنم چون با این افراد کار و زندگی کردم. وضع مالی خودم هم تو حداقل یک دهه ی اخیر همین شکلی بوده و هر چیزی پس انداز کردم مجبور بودم برای مهاجرت هزینه کنم. شکایتی ندارم از این موضوع . چیزی که میخوام در موردش بگم اینه: من با افرادی کار کردم که خودشون رو جلوی ماشین مینداختن تا از بیمه پول بگیرن! لازم باشه اسمشون رو هم میارم. وقتی میشنیدم دارن با 8 نفر توی یک خونه زندگی میکنن. نه اینکه از این کار لذت ببرن. رفتم حتی شب هایی خونه هاشون خوابیدم. و دیدم چجوری زندگی میکنن. از روی اجبار برای اینکه بتونه یه پولی دستش بیاد تا مثلا موتور یا ماشین بخره اینکارو میکرد. واقعا این ها واقعیت داره. وضعیت به شدت وخیمه تو لایه لایه های قشر کارگر ایران. یه چیزی که بخوام بهت بگم در مورد اینجور ادما و کلا افرادی که خیلی بدبختی کشیدن اینه که رو میارن به دروغ و کلک و کلاه برداری. و وقتی بفهمن تو واقعی هستی و هر چیزی داری خودت به دست اوردی زورشون میگیره. نمیدونم تونستم منظورم رو برسونم یا نه اما خودت بودن و راستین بودن بین این مردم خیلی هزینه داره. این مردم باهات خصومت پیدا میکنن. میدونید چیه؟ مشکل این نیست که مثلا یه سیستم مشکل داره، مساله اینه که اونا میگن ما چرا توی سفره سهمی نداریم. اگر سیستم به همونا رانت بده اوونا فرداش تسبیح و سجاده دستشون میگیرن. مساله اینه کی بیشتر میده اونا میرن همون سمت. همش پوله. غیر از این چیزی مطرح نیست. اگر تو ترجیح دادی توی این سیستم نباشی و ازش فاصله بگیری، برای اونا عجیبه چون اونا دنبال همین فرصت هستند تا سهمی داشته باشند توی سفره. به من میگن چرا از فرصت هایی که داشتی استفاده نکردیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین کاظمیان تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1402 ساعت: 8:32

هرچی الان به گذشته ام بر میگردم میبینم چطوری اسیر یه سری آدم شدم تو ایران که میخواستن منو شکنجه روحی و روانی بکنن به خاطر اینکه یا بهت حسادت میکردن یا از خانوادت بدشون میومد یا یه قضاوت مزخرفی در مورد تو داشتن. من واقعا اون مطلب زامبی که در مورد مردم ایران نوشتم تا آخر عمر بهش اعتقاد دارم. بی رحم تر و بی تربیت تر و پر رو تر از این مردم نمیتونی پیدا کنی. من واقعا نمیخوام وارد این بشم که کی به اینا خط میداد که این کار رو بکنن اما هر کسی من رو عمیقا بشناسه میتونه حدسایی بزنه. من همه رو بخشیدم ولی هیچ وقت فراموش نمیکنم که با من چیکار کردید. من توی ترکیه و الان فرانسه هیچ وقت به اندازه ی که ایران کار کردم و درس خوندم ناراحت و زخمی نبودم. من واقعا توی غربت و تنهایی و سختی هاش خیلی خوشحال تر بودم تا بین شماها. همه همکارام میگفتن چرا زیاد حرف نمیزنی توی خارج از ایران . نمیدونستن که منم یه روزی یه ادم شاد بودم اما به خاطر یه سری عوضی این وضعی شدم. وقتی از عمد پولت رو واریز نمیکنن تا بزاری بری. وقتی از عمد توی کارت خراب کاری میکنن. وقتی از عمد به ماشینت ضربه میزنن. وقتی از عمد زیر آبتو هر روز میزنن بدون اینکه به کسی ازاری برسونی. وقتی خودشون بهت میگن چرا از ایران نمیری. به خدا اگر پدر مادرم زنده نبودن هرچی مدارک ایرانی داشتم اتیش میزدم چون هیچ افتخاری توی زندگی با شماها نیست . وقتی بهم میرسید تیکه و کنایه ها و پشت سر هم حرف زدناتون دیدنیه. ترس و عدم اعتمادی که بهم دیگه دارید دیدنیه. همیشه گفتم لیاقت هرکسی مشخصه از سبک زندگیش و از رفتار و منشش. اگه وضعتون اینه دلیلش نه حکومته نه چیز دیگه . دلیلش خودتونید. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین کاظمیان تاريخ: شنبه 13 آبان 1402 ساعت: 12:40

از روزی که مینویسم اینجا همه چی زود میگذره. بهار . تایستان . زمستان . برای هرکدوم یه خلاصه مینویسم . 5 سال گذشت و من بعد از این همه تلاش به یه جایی رسیدم که میتونم بهش بگم مرحله ی بعدی زندگیم. قدم اول که پاک کردن اون متعلقات و گذشته ای بود که برات جامعه و خانواده میخواستن مثل همون دانشگاه و رشته ی تحصیلی. قدم دوم وارد شدن به مسیری که پر از ناشناخته و ترس بود. مسیر سوم غرق شدن بیشتر توی این مسیر بود جوری که با تاریک ترین روزهات رو به رو میشی و راه فراری نیست چون خودت مسئول بودی. قدم بعدی وقتی هویتت شکل گرفت میخوای بهش پر و بال بدی و پیشرفت کنی حتی با کم اهمیت ترین قدم ها و روش ها. اون همون قدمی بود که من رو برد ترکیه. 5 سال زندگی پر فراز و نشیب. و قدم حال حاضر که داره به ثمر میرسه رفتن به جایی که پیشرفته تر و پیچیده تر هست اما تو میدونی از پسش بر میای چون تو خیلی بیشتر از این ها رو دیدی. این مدت به خاطر تغییر سبک زندگیم توی سال گذشته، خیلی اضافه وزن اورده بودم. تا جاگیز شدم توی تهران رفتم باشگاه ثبت نام کردم و کلا این قضیه خیلی توی سبک زندگیم و روحیه ام تاثیر داشت توی همین دو ماه که ایران هستم. رفتم چند تا شهر که همیشه دوست داشتم ببینم رو دیدم. سعی کردم زیاد با کسی در ارتباط نباشم از بس که حال ادما خوب نیس. وقتی یکی با زندگیش خوشحال نیست و احساس بدی داره این ادم چیزی به تو نمیده که هیچ انرژیت رو هم میخوره و تو سرت میزنه. بهترین راه همون دوری و دوستیه. این رو واقعا بهش اعتقاد دارم. این جایی که الان دارم میرم هم با چالش های زیادی همراه بود واسم. کلا پروسه اش خیلی پیچیده بود و همیشه یه مشکلی توی مدارکم و یا ترجمه ها وجود میومد اما ایمان داشتم که میرم و به خاطر همین تا لحظه ی اخر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین کاظمیان تاريخ: شنبه 8 مهر 1402 ساعت: 19:37

الان تو پایانه بودم میخواستم سوار تاکسی بشم بیام خونه از تهران. صف بود بالای 30 نفریکی رفت با قلدری اول صف. نیم ساعت همونجا وایساد. هیچ کس هیچی بهش نگفت. من به بقیه گفتم نزارید سوار بشه. یه ماشین اومد بعد نیم ساعت. طرف سریع مثل کانگورو پرید سوار ماشین بشه منو یه خانمی داد زدیم آقا کجا این همه آدم طرف یه دفعه از تو کیفش برای من چاقو در آورد گفت بیا. بیا. دیدم داشتی راپورت منو میدادی. بهش میگم خوب 30 نفر آدم وایسادیم اینجا چرا حق اونا ضایع میکنی. هیچ کس نیومد طرف منو بگیره در حالی که من داشتم برای این مردم دلسوزی میکردم. آخرم سوار شد رفت بدون اینکه کسی چیزی بگه. جالب تر اینکه در همون گیر و دار بحث با یارو یه تاکسی دیگه اومد بقیه بدون اینکه بدونن نوبته من رفتن سوار تاکسی شدن!!! بعد شما میخوای چیکار کنی واسه این مردم؟؟؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1402 ساعت: 11:57

"Papillon made it to freedom......and for the remaining years of his life, he lived a free man.

برچسب: نویسنده: آدرین کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1402 ساعت: 11:57

صفحه بندی