خرید بک لینک

پاییز سال 2018 بود منم چند ماهی بود اومده بودم ترکیه. سعی کردم دنبال چندتا کار متفاوت توی شغل خودم باشم تا بتونم یه تجربه ی جدیدی توی ترکیه داشته باشم و چیزی یاد گرفته باشم. رفتم رستوران مارم. روزی که برای مصاحبه رفتم با همون چندتا جمله ی ترکی که حفظ کرده بودم سعی کردم خودمو معرفی کنم. اصلا نمیدونستم چی باید بگم . در کل به صورت دست و پا شکسته خودمو تونستم بشناسونم و گفتن بیا سر کار از فردا. رفتم اونجا اولین تجربه ی کاری آشپزی توی ترکیه. اوایل خیلی اذیتم میکردن به خصوص لهجه امو چون من ترک نیستم و خوب اون سال تازه وارد اونجا شده بودم و تازه داشتم یاد میگرفتم زبونشون رو. با سکوت و نشون دادن مهارتم و سخت کوشی تونستم نظر کارفرمام رو جلب کنم و وسط اونا دووم بیارم. کارفرمام یه خانم بود . اسمش 1. یه زن مجرد 40 ساله که سال ها بود تو این شغل بودش. خیلی دوستش دارم چون مثل یه کوه پشتم بود و منو فهمید. فهمید چقدر تنهام و همیشه پشتم در میومد وقتی هیچ کسی نبود وسط اون همه کارگر که ازم دفاع کنه. یک سال و نیم اونجا بودم و رفتم. یکم دلخوری ها وجود اومد اما دوباره امسال زمستون رفتم پیداش کردم و دیدمش. کلی دستاشو بوسیدم . خیلی غمگین بود به خاطر مشکلاتی که از کار قبلی براش مونده بود. خیلی ناراحت شدم دلم شکست. آبلا خیلی دوست دارم مثل خانواده و خواهر و داداش و پدر و همه چیز بودی برام تو اون مدت. 

برچسب: نویسنده: آدرین کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 9 تير 1401 ساعت: 11:41

صفحه بندی