مجید سرآشپز ما بود . از شمال اومده بود . رودکی که با گلریز کار میکرد و در اصل قناد بود این رو آورده بود اونا با رانت گذاشته بود سر کار . مجید دیسیپلین داشت و یک اقتدار آبکی . زیاد عربده میزد . من خیلی هواشو داشتم و سعی میکردم باهاش رفاقت کنم اما اون به خاطر ضعفی که نسبت به من احساس میکرد توی کار نمیخواست که من به قول خودش شاخ بشم چون میترسید جاشو بگیرم . بیخود و بی جهت جلوی بقیه سرم داد میزد و من تنها کسی بودم که اونجا سرم داد میزد . چون سیگار میکشیدم در ساعات بیرون کار بهم انگ معتاد میزد . اگر نظافت رو رعایت میکردم و کارم رو روال بود بهم میگفت تو مواد میزنی و به خاطر این داری خیلی تمیز کار میکنی . در واقع چون خودش نمیخواست و نمیتونست مثل من با وسواس کار کنه . مجید راه رو برای خرد کردن من توسط بقیه باز کرد . امیدوارم روزی زمین بخوری . امیدوارم روزی کسی این کارها رو با خودت بکنه و ضجه زدن قبل از خواب رو درک کنی . به خاطر رفتارهایی که اونجا با من میشد من شب ها قبل از خواب خودم رو نمیشناختم . آقا مجید هیچی نشدی و الانم که رفتی برای خودت رستوران زدی امیدوارم بخوری زمین تا فکر نکنی دنیا بی حساب و کتابه . هرچیزی بکاری برداشت میکنی . سر خودت نیاد سر خانوادت بیاد . سر پسرت بیاد تا بفهمی چه ظلمی در حق من کردی . ب جای این کارها روی دستپختت کار کن . یک پاستای ساده نتونستی بپزی . تنها هنرت عربده کشی بود . روزی میبینیم اون روز دیر نیست وقتی بدونی تمام دشمنی ها و کارشکنی هات بی اساس بوده . اون روز دیر نیست . لبخند ژکوندم رو میبینی تو صورتت .
برچسبها: من و لاشی ها
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:44 توسط کیان |
برچسب:
نویسنده: آدرین کاظمیان
تاريخ: شنبه
14 مرداد
1396 ساعت: 0:51